۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه



همیشه اولین و آخرین کلام شعرهایم تو بوده ای
همیشه برایم به معنای واقعی یک عشق بوده ای
گرچه گهگاهی از تو بی وفایی دیده ام اما همیشه برایم باوفا بوده ای
گرچه دلم را میشکنی و اشکم را در می آوری اما تو همیشه برایم یک دنیا بوده ای

بدجور گرفتی حالم را....

خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا!
پیش خود می گفتم تویی نیمه گمشده من،
اما بعد فهمیدم که هم تو را گم کرده ام هم نیمه ی دیگر خودم
خواستم خزان زندگی ام را بهاری کنی ،
بهار نیامد و همیشه زندگی ام رنگ پریشانی داشت
به ظاهر قلبت عاشق بود و مهربان ،
اما انگار درونت حال و هوای پشیمانی داشت
خواستم همیشگی باشی ، اما دل کندی از من خسته و تنها!
بدجور شکستی قلبم را ، من که به هوای قلب با وفایت آمده بودم ،  
بدجور گرفتی حالم را
اگر باشی یا نباشی فرقی ندارد برایم ،
حالا که نیستی ، میبینم چقدر فرق دارد بود و نبودت
روزهای با تو بودن گذشت و رفت ، هر چه بینمان بود تمام شد و رفت ،
عشقت را به خاک سپردم و قلبت را فراموش ،
اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم نشده خاموش!
بینمان هر چه بود تمام شد ، آرزوهایی که با تو داشتم همه نقش بر آب شد ،
این خاطره های با تو بودن بود که در دلم ماندگار شد
ماندگار شد و دلم را سوزاند ، کاش هیچ یادگاری از تو در دلم نمی ماند
خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا ،
من چقدر ساده بودم که قلبم را به تو سپردم بی هوا!
ماندنی نبودی ،تو سهم من نبودی ،
رهگذری بودی که سری به قلب ما زدی ،آن راشکستی و رفتی... 

۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

تاریخ ِ مختصر ِ پسرانه‌های مدرن







.
.
یک:
همه چیز از یک ظهر ِ نفرین‌زده شروع شد. ظهری که برمی‌گشتیم از دبیرستان. همه چیز از ظهر شروع شد و از التهابِ آن انباری ِ تاریکِ خانه که پر بود از یک سکوتِ ابدی و پر بود از هیجان ِ کشنده‌ی تجربه‌ی ترس ِ اولین لذتِ دونفره‌ی بدنی. همه چیز از گناه شروع شد: خدا نمرده بود هنوز آن وقت‌ها و گناه، هیبتِ عظیمی داشت به اسم ِ عصیان.
.
دو:
همه چیز از صبح‌های بیست سالگی شروع شد. صبح‌های جاودانه‌ای که پر بودم از یک جور تشنگی ِ بی‌انتها و کُشنده زیر ِ تمام ِ پوست‌ام، پر بودم از یک خالی ِ بزرگ، از یک جاذبه‌ی انسانی. همه چیز از اتاق‌ام شروع شد و از آن موقعی که حس کردم شده‌ام یک آهنربای میله‌ای، از آن موقعی که در آمدم از خانه و احساس ِ عجیبِ مغناطیسی بودن کردم – و این را از انحرافِ ملایمی فهمیدم که گاهی پیش می‌آمد برام در خیابان، موقع ِ راه رفتن و رد شدن از کنار ِ بعضی‌ها.
.
سه:
همه چیز از نگاهِ پسری شروع شد که صورت‌اش پر بود از چیزی شبیهِ صدای باد.
.
چهار:
همه چیز از مدرسه شروع شد. از نیمکت و عصر و از کلاسی که پر بود از بوی خسته‌ی عرق‌های نوجوانانه‌ی دم ِ غروبِ آبان و پر بود از تبِ بلوغ ِ آن روزهای من. همه چیز از گرمای تن ِ یک همکلاسی، همه چیز از یک دیوانگی ِ بی‌هوا شروع شد.
.
پنج:
همه چیز از حروف شروع شد. از چت و اینترنت و پنجره‌هایی که پر بود از حروف: a و s و l و t و b و v.
.
شش:
همه چیز از کتاب‌های شعر ِ حافظ و خیام و سعدی شروع شد. از “مرا رازی‌ست اندر دل به خون ِ دیده پرورده”هایی که پر بود از “سلسله‌ی موی دوست حلقه‌ی دام بلاست” و “وقتِ سحر است خیز ای طرفه پسر”. همه چیز از عاشقانه‌های ریز و درشتی شروع شد که از لای کلمات می‌آمدند توی مغزم و سرخوشانه راه می‌رفتند برای خودشان و سوت می‌زدند.
.
هفت:
همه چیز از با هم بودن شروع شد.
.
.
.
 

پادرمیان





.
.
.
آیا همیشه بدن‌های‌مان ما را با هم آشتی می‌دهند؟
.
.
.
  

فصل انگور...

فصل انگور دارد تمام می شود عاصی
آنجا می نشستیم
زیر درختی که توت قرمز داشت
هوس های ممنوعه تعریف می کردیم
شب ناگهان
روز ناگهان
و پنهان شدن در سایه ی مینی بوس
یا حتی وانت باری
که برای آقای معاون بود
از خشم پرستش اجباری خدایی
که خیلی سخت نمره می داد
آنجا
پشت دروازه
که نگاه را می شد نشاند
جایی که هیچ کس نفهمد
حتی خودش
نمازخانه بود
سکوی اجرا بود
تور والیبال
پله بود
سکوت بود
صدا
مشاعره را من بردم
باختن را هم
سرک می کشیدیم به کتاب
از وهم تابستان بالا می رفتیم
بلد بودیم طوری انتگرال بگیریم
که به هیچ چیز برنخورد
و شب های ناگهان
و روزهای ناگهان
گهواره تاب می خورد هنوز
و کودک پرت می شود در جا به جای این روزگار معصوم
و کودک معصوم پرت می شود در جا به جای این روزگار
هه
چند سالی است که هنوز زندگی جریان دارد
و مشاعره را باور کردم که من بردم
بردم؟
فصل انگور دیگر دارد تمام می شود
دبیرستانم کو عاصی؟    

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

یه قبیله بدوی در آفریقا


عشق /سری دوم






عشق /سری اول

آرام نمیگیرد قلبم ...

آرام نمیگیرد قلبم اگر نیایی
میمیرد دل عاشقم اگر نمانی
تو خودت میدانی،
میدانی چقدر دوستت دارم و باز هم شعر رفتن را میخوانی
بدجور دلبسته ام به تو ، رحمی کن ، خواهش میکنم از دل بی وفای تو
نمیتوانم لحظه نبودنت را ببینم ، میدانم منتظر این هستی که از درد عشقت بمیرم
دلم میخواهد دوباره دستهای تو را بگیرم و دوباره تمام گلها را برایت بچینم
تنها از تو میخواهم که ، تنها نگذاری مرا
میسازم با بی محبتی هایت ، می مانم با دل بی وفایت،  
شب و روز را مینشینم به انتظارت
همین که هستی برایم کافیست ، نبودنت باورکردنی نیست ،  
هیچگاه حتی فکر رفتنت را هم نمیکردم
آرام نمیگیرد قلبم اگر نمانی ، بیش از این عذاب نده قلب عاشقم را
بیش از این نسوزان دل دیوانه ام را
بیش از این مرا در حسرت نگذار ، در حسرت بودنت، یا نه... انتظار زیادی است
در حسرت از دور دیدنت!
آرام نمیگیرد قلبم اگر نباشی ، میمیرد دل عاشقم اگر نیایی،
تو خودت میدانی و باز هم مرا درحسرت دیدنت میگذاری...
این رسمش نبود ، چرا مرا عاشق خودت کردی و خودت را رها از عشق؟
چرا دلت را به کسی دیگر دادی و مرا اسیر سرنوشت؟
آرام نمیگیرد قلبم... 

۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیمگاهی به هم !اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!
یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت

یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع
جشن چشماتو گرفتم تو حضور سبز رویا آسمون غرق نگاهت
خونمون لبریز دریا جشن چشماتو گرفتم تو شب شادی یک ساز
زندگی مدیون چشمات خاطره سرشار پرواز جشنتو وقتی سرودم

۱۳۹۰ فروردین ۱۲, جمعه

آدام لامبرت خواننده همجنسگرا


آدام لامبرت  در ایندیانا پولیس ایالت ایندیانا در ایالات متحده آمریکا بدنیا آمد. پسر لیلا که یک طراح داخلی بود و ابر لمبرت که بعنوان مدیر برنامه ها در شرکت نواتل وایرلس کار می کرد. او کمی پس از تولدش از ایندیانا پولیس به سان دیگو نقل مکان کرد و در آنجا بزرگ شد. او به مدرسه ابتدایی دیر کاریون رفت و در همان جا بود که برنده مسابقه ایربند شد که قصد داشت مایکل جکسون آینده را دریابد. او به دبیرستان MCHS  رفت . در همان جا بود که در تئاتر، دسته خوانندگان و اغلب در گروه جاز مدسشون میخواند.ادام يهودي است. او در مراسم عید یهودیان برنامه اجرا می کند به عنوان مثال آهنگی به نام shir lashalom را اجرا کرده است.او به معبدی در sandiego رفت و ترانه ی kol nidre در مراسم عید یهودیان را اجرا کرد.او به گروه eliot yamin به عنوان خواننده ی برتر یهودیان در برنامه ی american idol ملحق شد.او همچنین ترا نه ی anybody listening را به عنوان فریاد اعتراض در نقش joshua اجرا کرده است.
آدام از وقتی تقریبا ده ساله بود یک بازیگر صحنه بود. در حدودا دوازده سالگی در چند فیلم بازی کرد از مهم ترین هاشون میشه کاپیتان هوک و پیتر پن اشاره کرد.
در 19 سالگی آدام امریکا را ترک کرد . برای چند ماه یک دوره بازیگری دید در چند فیلم بازی کرد و دوباره به امریکا برگشت. در هنگام بازی خیلی مسمم و حرفه ای بود.وی اعلام کرده که یک همجنسگراست .

آدام و دوست پسرش

مصاحبه ی جنجالی آدام لمبرت با مجله Rolling Stone
آدام لمبرت: "فکر نمی کنم این برای کسی عجیب باشه که بفهمه من Gay هستم. من 8 ساله که در لس آنجلس به عنوان یک Gay زندگی می کنم. "درست بعد از فینال آمریکن آیدل کمابیش در مورد این مسأله با خبرنگاران صحبت کردم. اما نه به طور کامل، چون دوست داشتم برای اولین بار این قضیه در مجله رولینگ استون مطرح بشه، چون فکر کردم این مجله جالب تره. دوست نداشتم مثل قضیه ی Clay Aiken  بشه یا توی روزنامه های زرد در موردش نوشته بشه. دوست داشتم که بتونم خودم رو موردش توضیح بدم."
در مورد اینکه چرا در امریکن آیدل این موضوع رو نشون نداده می گه:"فکر کردم که این قضیه ممکنه کاری رو که دارم انجام می دم (یعنی خوندن) تحت الشعاع قرار بده. من یه خواننده ام و هر چی و هر کی که هستم و زندگی خصوصیم یه چیز جداگانه ست. زندگی خصوصیم نباید روی کارم تأثیر بذاره. هر چند که تأثیر می ذاره و غیر قابل اجتنابه. این واقعاً مسأله پیچیده ایه."
اگر چه که لمبرت Gay هست ولی می گه که از توجه و علاقه ی دخترها هم لذت می بره و خوشحال می شه وقتی که می بینه دوستش دارن و بهش ابراز احساسات می کنن!
وقتی که تهیه کنندگان امریکن آیدل به او و Kris Allen یک اتاق مشترک دادند، آدام می گه که: اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که "اوه خدای من، من رو با این پسر خوشگله تو یه اتاق گذاشتن؟ به اعتقاد من کریس بین همه ی اون شرکت کننده ها بهترین بود. مهربون، خوش تیپ و از جنس خودم بود. البته با این تفاوت که زن داره!!!! منظورم اینه که مسائل رو درک می کنه و روشنفکره.
در مورد عکسایی که ازش تو اینترنت در حال ل ب گرفتن با پسرها و با لباس ها و آرایش دخترونه پخش شده بود می گه که: "من فراموش کرده بودم که اون عکس ها رو از توی پروفایلم بردارم. اون عکس ها برای یه فستیوال بود و من فقط دو سه بار اون لباس ها رو تنم کردم."
آدام لمبرت از قوانین همجنس بازها حمایت می کنه ولی می گه که دوست ندارم خیلی خودم رو درگیر این مسائل کنم. من یه خواننده ام نمی خوام یه رهبر حقوق بشر باشم!!

۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

فاصله

تعجب نکن
اگر روزي
اين کلمات را خواندي
و خود را به معشوق اين کلمات نزديک ديدي
به روي خودت نياور
بگذار
در خيال خام پنهان بودگي ام
احمقانه بمانم
و لاشه هاي افکارم را در سايبريا دفن کنم
……..
تقصير تو فقط بودن توست
و زيبايي درون و برونت
اما اين کلمات
- نگرانت نکند -
ترجمان فريادهاي من است
که بي صدا
در درونم مي نوازد