.
.
یک:
همه چیز از یک ظهر ِ نفرینزده شروع شد. ظهری که برمیگشتیم از دبیرستان. همه چیز از ظهر شروع شد و از التهابِ آن انباری ِ تاریکِ خانه که پر بود از یک سکوتِ ابدی و پر بود از هیجان ِ کشندهی تجربهی ترس ِ اولین لذتِ دونفرهی بدنی. همه چیز از گناه شروع شد: خدا نمرده بود هنوز آن وقتها و گناه، هیبتِ عظیمی داشت به اسم ِ عصیان.
.
دو:
همه چیز از صبحهای بیست سالگی شروع شد. صبحهای جاودانهای که پر بودم از یک جور تشنگی ِ بیانتها و کُشنده زیر ِ تمام ِ پوستام، پر بودم از یک خالی ِ بزرگ، از یک جاذبهی انسانی. همه چیز از اتاقام شروع شد و از آن موقعی که حس کردم شدهام یک آهنربای میلهای، از آن موقعی که در آمدم از خانه و احساس ِ عجیبِ مغناطیسی بودن کردم – و این را از انحرافِ ملایمی فهمیدم که گاهی پیش میآمد برام در خیابان، موقع ِ راه رفتن و رد شدن از کنار ِ بعضیها.
.
سه:
همه چیز از نگاهِ پسری شروع شد که صورتاش پر بود از چیزی شبیهِ صدای باد.
.
چهار:
همه چیز از مدرسه شروع شد. از نیمکت و عصر و از کلاسی که پر بود از بوی خستهی عرقهای نوجوانانهی دم ِ غروبِ آبان و پر بود از تبِ بلوغ ِ آن روزهای من. همه چیز از گرمای تن ِ یک همکلاسی، همه چیز از یک دیوانگی ِ بیهوا شروع شد.
.
پنج:
همه چیز از حروف شروع شد. از چت و اینترنت و پنجرههایی که پر بود از حروف: a و s و l و t و b و v.
.
شش:
همه چیز از کتابهای شعر ِ حافظ و خیام و سعدی شروع شد. از “مرا رازیست اندر دل به خون ِ دیده پرورده”هایی که پر بود از “سلسلهی موی دوست حلقهی دام بلاست” و “وقتِ سحر است خیز ای طرفه پسر”. همه چیز از عاشقانههای ریز و درشتی شروع شد که از لای کلمات میآمدند توی مغزم و سرخوشانه راه میرفتند برای خودشان و سوت میزدند.
.
هفت:
همه چیز از با هم بودن شروع شد.
.
.
.






































