۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

تاریخ ِ مختصر ِ پسرانه‌های مدرن







.
.
یک:
همه چیز از یک ظهر ِ نفرین‌زده شروع شد. ظهری که برمی‌گشتیم از دبیرستان. همه چیز از ظهر شروع شد و از التهابِ آن انباری ِ تاریکِ خانه که پر بود از یک سکوتِ ابدی و پر بود از هیجان ِ کشنده‌ی تجربه‌ی ترس ِ اولین لذتِ دونفره‌ی بدنی. همه چیز از گناه شروع شد: خدا نمرده بود هنوز آن وقت‌ها و گناه، هیبتِ عظیمی داشت به اسم ِ عصیان.
.
دو:
همه چیز از صبح‌های بیست سالگی شروع شد. صبح‌های جاودانه‌ای که پر بودم از یک جور تشنگی ِ بی‌انتها و کُشنده زیر ِ تمام ِ پوست‌ام، پر بودم از یک خالی ِ بزرگ، از یک جاذبه‌ی انسانی. همه چیز از اتاق‌ام شروع شد و از آن موقعی که حس کردم شده‌ام یک آهنربای میله‌ای، از آن موقعی که در آمدم از خانه و احساس ِ عجیبِ مغناطیسی بودن کردم – و این را از انحرافِ ملایمی فهمیدم که گاهی پیش می‌آمد برام در خیابان، موقع ِ راه رفتن و رد شدن از کنار ِ بعضی‌ها.
.
سه:
همه چیز از نگاهِ پسری شروع شد که صورت‌اش پر بود از چیزی شبیهِ صدای باد.
.
چهار:
همه چیز از مدرسه شروع شد. از نیمکت و عصر و از کلاسی که پر بود از بوی خسته‌ی عرق‌های نوجوانانه‌ی دم ِ غروبِ آبان و پر بود از تبِ بلوغ ِ آن روزهای من. همه چیز از گرمای تن ِ یک همکلاسی، همه چیز از یک دیوانگی ِ بی‌هوا شروع شد.
.
پنج:
همه چیز از حروف شروع شد. از چت و اینترنت و پنجره‌هایی که پر بود از حروف: a و s و l و t و b و v.
.
شش:
همه چیز از کتاب‌های شعر ِ حافظ و خیام و سعدی شروع شد. از “مرا رازی‌ست اندر دل به خون ِ دیده پرورده”هایی که پر بود از “سلسله‌ی موی دوست حلقه‌ی دام بلاست” و “وقتِ سحر است خیز ای طرفه پسر”. همه چیز از عاشقانه‌های ریز و درشتی شروع شد که از لای کلمات می‌آمدند توی مغزم و سرخوشانه راه می‌رفتند برای خودشان و سوت می‌زدند.
.
هفت:
همه چیز از با هم بودن شروع شد.
.
.
.
 

پادرمیان





.
.
.
آیا همیشه بدن‌های‌مان ما را با هم آشتی می‌دهند؟
.
.
.
  

فصل انگور...

فصل انگور دارد تمام می شود عاصی
آنجا می نشستیم
زیر درختی که توت قرمز داشت
هوس های ممنوعه تعریف می کردیم
شب ناگهان
روز ناگهان
و پنهان شدن در سایه ی مینی بوس
یا حتی وانت باری
که برای آقای معاون بود
از خشم پرستش اجباری خدایی
که خیلی سخت نمره می داد
آنجا
پشت دروازه
که نگاه را می شد نشاند
جایی که هیچ کس نفهمد
حتی خودش
نمازخانه بود
سکوی اجرا بود
تور والیبال
پله بود
سکوت بود
صدا
مشاعره را من بردم
باختن را هم
سرک می کشیدیم به کتاب
از وهم تابستان بالا می رفتیم
بلد بودیم طوری انتگرال بگیریم
که به هیچ چیز برنخورد
و شب های ناگهان
و روزهای ناگهان
گهواره تاب می خورد هنوز
و کودک پرت می شود در جا به جای این روزگار معصوم
و کودک معصوم پرت می شود در جا به جای این روزگار
هه
چند سالی است که هنوز زندگی جریان دارد
و مشاعره را باور کردم که من بردم
بردم؟
فصل انگور دیگر دارد تمام می شود
دبیرستانم کو عاصی؟    

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

یه قبیله بدوی در آفریقا


عشق /سری دوم






عشق /سری اول

آرام نمیگیرد قلبم ...

آرام نمیگیرد قلبم اگر نیایی
میمیرد دل عاشقم اگر نمانی
تو خودت میدانی،
میدانی چقدر دوستت دارم و باز هم شعر رفتن را میخوانی
بدجور دلبسته ام به تو ، رحمی کن ، خواهش میکنم از دل بی وفای تو
نمیتوانم لحظه نبودنت را ببینم ، میدانم منتظر این هستی که از درد عشقت بمیرم
دلم میخواهد دوباره دستهای تو را بگیرم و دوباره تمام گلها را برایت بچینم
تنها از تو میخواهم که ، تنها نگذاری مرا
میسازم با بی محبتی هایت ، می مانم با دل بی وفایت،  
شب و روز را مینشینم به انتظارت
همین که هستی برایم کافیست ، نبودنت باورکردنی نیست ،  
هیچگاه حتی فکر رفتنت را هم نمیکردم
آرام نمیگیرد قلبم اگر نمانی ، بیش از این عذاب نده قلب عاشقم را
بیش از این نسوزان دل دیوانه ام را
بیش از این مرا در حسرت نگذار ، در حسرت بودنت، یا نه... انتظار زیادی است
در حسرت از دور دیدنت!
آرام نمیگیرد قلبم اگر نباشی ، میمیرد دل عاشقم اگر نیایی،
تو خودت میدانی و باز هم مرا درحسرت دیدنت میگذاری...
این رسمش نبود ، چرا مرا عاشق خودت کردی و خودت را رها از عشق؟
چرا دلت را به کسی دیگر دادی و مرا اسیر سرنوشت؟
آرام نمیگیرد قلبم...